تبليغاتX
ملخ


 

 

کنار ساحل، آدم ها را مي شمارم، اينبار دهم است


سی زن، سی مرد، با کودکی که آن سوتر، لبخند مي زند


نگاه می کند به دریا، به من که شکل سيبی لهيده ام.




و بعد می پرم روی اسبی شنی، با مشتی در هوا


خيره به آسمان، به يک دریا پرنده، در بیکران آبی


های های، خانه کجاست، باغ همیشه بهشتم

های، عشقی به من دهيد، شوری، تا که بتازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:6  توسط اکبر ایل بیکی  | 

شنبه بازار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ها

با باران قدم می زنم

سبزی، پنیر هلندی آویز دوچرخه می کنم

رکاب زنان داد می زنم: حوله حوله، حوله ام

خیسم نمی کند دگر باران.

 

یادت هست

وقتی که خیس می شدم

چگونه حوله می شدی گرد من

در سال های اشک.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 20:42  توسط اکبر ایل بیکی  |