و ابرها که می آیند
گریه ام می گیرد
فکر می کنم که خیس می شوی
فکر می کنم به سیلاب
که ویران می کند
خورشید و باغت را.
یادم هست
وقتی که شیخ فرمان قتل داد
گفتی: " چه باک!
خورشیدی در سینه دارم
و بیکران باغی
در دست هایم."
تابستان بود
ما روی ساحل لذت می برديم
از تن های هم
با دست هایی که پر شور بودند
بازی می کردیم با شوق
با ماسه هايی که بوی شیر می داد
چون آغوش.
و بعد که موج
ماسه ها را با خود برد
ما کودک شدیم با هم
در دریایی که شکل مادر بود.
یک باغ پر سنگ
بی نام
نام ها چون پرستو از سنگ ها پریده اند
زنی کنار سنگ خیره به سنگ چون سنگ
زنی که شکل مادر من است
ایران من است
شاید من زیر سنگ خوابیده ام
فکر می کنم.
و فکر می کنم
هراس از سنگ نیست
از نام است.
سهم من
سهم من
همين است که هر شب
پای اين یا آن کانال فيلم تماشا کنم
و قبل از خوابيدن با مهتاب
مست شوم
تا او نگويد، های نسناس، چه زود تمام کردی.
سهم من همين است که ديگر
فرق بهار و زمستان، سبز، سرخ را ندانم
و بی خیال باشم
با هر چه دیو هر چه فرشته است
اینجا، آنجا
با خدا.
سهم من همین شب است
همین ودکا، مهتاب
همين حرف هاي خنزرپنزری.