تبليغاتX
ملخ
و ابرها که می آیند         به یاد شاملو (1305 – 1379)

 

و ابرها که می آیند

گریه ام می گیرد

فکر می کنم که خیس می شوی

فکر می کنم به سیلاب

که ویران می کند

خورشید و باغت را.

 

یادم هست

وقتی که شیخ فرمان قتل داد

گفتی: " چه باک!

           خورشیدی در سینه دارم

          و بیکران باغی

          در دست هایم."
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 20:58  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

 

تابستان بود

ما روی ساحل لذت می برديم

از تن های هم

با دست هایی که پر شور بودند

بازی می کردیم با شوق

با ماسه هايی که بوی شیر می داد

چون آغوش.

 

و بعد که موج

ماسه ها را با خود برد

ما کودک شدیم با هم

در دریایی که شکل مادر بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 5:15  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

 

 

 

 

یک باغ  پر سنگ

بی نام

نام ها چون پرستو از سنگ ها پریده اند

زنی کنار سنگ خیره به سنگ چون سنگ

زنی که شکل مادر من است

ایران من است

شاید من زیر سنگ خوابیده ام

فکر می کنم.

 

و فکر می کنم

هراس از سنگ نیست

از نام است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:34  توسط اکبر ایل بیکی  | 

سهم من

 

 

سهم من

همين است که هر شب

پای اين یا  آن کانال فيلم تماشا کنم

و قبل از خوابيدن با مهتاب

مست شوم

تا او نگويد، های نسناس، چه زود تمام کردی. 

                                              


سهم من همين است که ديگر

فرق بهار و زمستان، سبز، سرخ را ندانم

و بی خیال باشم

با هر چه دیو هر چه فرشته است

اینجا، آنجا

با خدا.

 

سهم من همین شب است

همین ودکا، مهتاب

همين حرف هاي خنزرپنزری.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط اکبر ایل بیکی  |