پروانه های عاشق
نمی زند، می گوید
پروانه ای بال در تنم
هر چند لبم لبالب از تب است
و شمع دلم
داغ از حضور تو.
اینجا، می گویم
پروانه های عاشق
بی بال می پرند.
بیدار که شدم، زنم نبود. صدایش زدم. مردی که شکل پرنده بود، پرده را کنار زد و گفت:" زنت در باغچه مرده است." بعد مرا به باغچه برد و به تابوت اشاره کرد. نسیم سرد اسفند می وزید و ماه روی برج بلند مارتینی کامل نشسته بود. تابوت را که گشودم، مادرم را دیدم که با لبخندی بر لب مرده است. گریستم، خم شدم و صورتش را بوسیدم. مادرم گفت:"من برای دیدار تو اینجا آمده ام." به مردی که شکل پرنده بود، گفتم:"این مادر من است که آمده است به دیدارم." مردی که شکل پرنده بود، بال هایش را گشود، تابوت را به منقار گرفت و در آسمان شب گم شد. به اتاق که برگشتم، زنم چون کودک خوابیده بود.
به همه ی مادرانی که چشم به راه مردند
هنوز در من نفس می کِشی
هر چند تو را نفسی نيست، نفس
تار کرده است خانه، عکس تو را در قاب
که چون ماه نشسته ای در بستری از ابر
با چشمی که خيره می نگرد
به من.
هنوز با باران ترانه می خوانم
شايد که پاک کند
تن من، وطن را
از اين همه اندوه.