تبليغاتX
ملخ

از طلوع شمس در دلم

 

 

 

 

  شبینه بود که گفتی، تنم بسان درخت

  عشقبازی را در دشت، دوست تر می دارد    

  کنار آب و علف، کنار ماه.

 

  و من که مرغ خسته ی شب بودم

  افسون آن صدا شدم

  صبا شدم و سرودم از عشق

  از طلوع شمس در دلم.

 

  به دشت که رسیدیم

  ماه از کنار ابر

         پرید میان آب.                
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 5:56  توسط اکبر ایل بیکی  | 

زخمه به زبان هلندی چه می‌شود؟

 http://tangeeram.com/       سردار صالحی     

 

 

این نوشته سومین بخش از گردشی در هلند با بچه‌ها است. گشت اول با حسن مصلحیانی گذشت (برون از هست من آیا کسی هست؟) دیدار دوم در شهر Zwolle گذشت با بچه‌های زندان عادل‌آباد که در «باغ بوتراب» آمد. زخمه به زبان هلندی... دیداری است با اکبر ایل‌بیگی.

اما پیش از آن شرحی از شهر شب‌های بوتراب.

 

مثل همه‌ی شهرهای هلندی شهر را کانالی گرد حد زده است. دورش آب است. شهر بیش از دوسه دروازه نداشته است پیش از آن که شهر صدهزارنفر صدهزاردروازه شود. مرکز شهر کمی به قدر یکی دوپا بالاتر از سطح آب است اما اگر آن خندق‌ آبی نبود شهر را آب می‌گرفت و هم رفت و آمد به شهر دشوار بود. باید بر آب سوار می‌شدند تا بپایند و بیاسایند بر پاره‌ای خشک. بلندترین برج شهر peperbus است: peper فلفل است و bus قوطی. زمانی بر بالایش چراغ شهر را روشن می‌کرده‌اند. ردش تو را به تاریخ شهر می‌برد. اول کلیسایی بوده است که در یک طرفش برجی نشسته بوده است با گنبد. بعد این گنبد فرو می‌ریزد اما بر بنای همان برج یک فلفدان چند گوشه بر سر برج بازسازی شده می‌نشیند و نام peperbus روی برج می‌ماند. در آغاز کلیسای کاتولیک بوده است. این کلیسا دوری به دست پروتستانت‌ها می‌افتد. آن‌ها ساده‌گرا بودند و سیاه‌نگر. پیکرسازی را بت‌پرستی و نقش‌های دیواری پیکرهای قدیسین را گناه می‌دانستند و همین که دورشان رسید و کلیسا را گرفتند اول از همه پیکره‌ها را شکستند و بعد روی نقاشی‌های دیواری چنان گل کشیدند که برای همیشه و برگشت‌ناپذیر نهان شوند.

دیگر از نشانه‌های این کلیسا آن است که دو در برابر هم دارد. آشکار است که روزی در میانه و دل بازار نشسته بوده است. اما این کلیسا تا زمانی که کلیسای کاتولیک است یک در دارد. پروتستانت‌ها ایراد گرفته بودند که خانه‌ی خدا اگر باید در داشته باشد حتما لازم است دو در داشته باشد که بتوانی از یک در به خانه درآیی و از در دیگر بیرون شوی.

ــ بر نگردی به پشت سر نگاه کنی.

با همین بهانه از دیوار برابر در اصلی یک در درست می‌کنند و در نمی‌گذارند تا آرام آرام آن‌جا متروک می‌شود و می‌شود گاوفروشی. و بعد سقفش می‌ریزد و با آن دوره‌ای رکود در پیش‌رفت شهر آغاز می‌شود.

 

این‌ها که یک در بر خانه‌ی خدا کم می‌دیدند به سروری که رسیدند کلیساهایی ساختند که هیچ در نداشت. پنجره داشت و باید از پنجره به زحمت به آن درمی‌آمدی. همان‌ها این روزها پنجره‌هاشان یکی یکی بسته می‌شود. ــ مشتری ندارند. ــ تا فروخته شوند به مسلمان‌هایی که از راه می‌رسند.

 

ــ نه، هیچ‌کس ساده نیامده است. به خاک زیر پای‌مان برگردیم و از باران بر سر کم‌تر گله کنیم. این شهر من است. در آن هستی‌ام میسر است. نه، این زندگی آسان به دست نیامده است. هیچ چیز آسان به دست نیامده است.

 

 

باری، رونق شهر پی آمد تجارت است. یعنی که کالاهای شرقی که سرشان ادویه‌جات بود از جنوب می‌رسید و از این‌جا به بازار آلمان می‌کشید تا فلزها را بگرداند. وقتی که قصد بازسازی برج می‌کنند ناسپاسی نمی‌شود. هنوز هم در این‌جا برای این که بگویند خیلی قیمتی است ترکیبی از فلفل به کار می‌برند. کالای روز ادویه بود و سر ادویه فلفل. این گونه فلفلدان بعد از یک دوره گفت و گوی میان شهروندها به نشان شهر رسید.

 

بست سفر به اکبر ایل‌بیگی شاعر ختم می‌شود. اکبری که نام خانه‌واده‌گی اش تاریخی کهنه در من می‌پیماید. ایل بیگ. از ایل به ئیل به ال به ال تا بیگ تا بگ تا بغداد... ایل بیگ از یک طرف و اکبر از طرف دیگر تا به گوشه‌ی تنگ چشم‌ها که ما را به هم نزدیک کرده است: ‌

 

شهرزاد را دیدم، با دوتا چشم ترکی. چشمی که آن گوش گوش گوش که می‌رسد از خراسانی درمی‌گذرد و شیوه خمار می‌کند. از گود گونه‌اش به گود خانه می‌آیم در این شهر شمالی هلند. تاریخ هلند هرچه هست تاریخ این‌جا هم هست. ویژه‌گی اش یکی پهنای زمین بازش است، یکی خاک آزش. از بس که خاکش در باران شسته رفته است. شهرزاد هلندی است، فارسی هم ای، بعله. در آشپزخانه‌ی مادری قورمه را خوب تلفظ می‌کند، ایران را هم ندیده است. اما دور هم نبوده است. آمد و رفت چندتایی از هم‌سن و سال‌هایش را دیده است. دلش هم می‌خواهد برود ایران:

ــ برای ماندن؟ برای زندگی؟

ــ اوه، نی، آمستردام.

 

ــ شهرزاد می‌خواهی چه بخوانی؟

ــ تاند آرتز.

ــ چرا؟

ــ درآمدش بهتر است. هاهاها.

 

می‌گوید: ایرانی‌ها تعارف‌بازی دارند. اول می‌گویند کمک به مردم بعد از درآمدش می‌گویند. ما حساب می‌کنیم که کی و چه‌طور به چیزهایی که می‌خواهیم برسیم.

 

درخشش خنده در چشم‌ شور و شر جوانی.

و بخارا بر روی نقش فرشیده بر دیوار!

 

اکبر از خراسان آمده است. دوری زعفران چیده است: این را در شعرش می‌شود شنید.

 

می‌گوید: شعر هست باید کشفش کرد.

 

کمی در شعرهایش شاعرانه می‌دوم:

یک واژه آفتاب

یک واژه مهتاب

خال کنج لب یار...

 

گشتی در گپ و گشتی به گرد شهر.

 

ــ شعر تبعید داریم؟

ــ شعر را نمی شود تبعید کرد! شاعر را اما تبعید می کنند یا روزگار را چنان بر او سخت می گیرند تا ناچار خودش تن به تبعید دهد. شاعری که از خاک و مردم و هوای خود دور گردد، شعرش هم نم نمک رنگ خاک و مردم و هوای تازه را می گیرد. و اینجاست که شعر شاعر تبعیدی رنگ و بوی تبعید را دارد، زاده ی تبعید است، شعر تبعیدی است.

این‌جا شاعر به آزادی نزدیکتر است، خودسانسوری نمی کند. تجربه اش فرق می‌کند. چیزی که این‌جا تجربه می‌کند آن‌جا نیست. اما آن‌چه آن‌جا هست را دیده‌ است به چشم و زندگی کرده‌ است. اینجا شاعر با "شاعر مدرن" همسایه تر است، شاعری که در بند و قید هیچ بنده و خدایی نیست و چون نیما قادر است به نگاه و اندیشه ی خود و دیگران بنگرد و بیاندیشد تا شاید به نگاه و اندیشه ای تازه و رونده دست یابد:

حافظا! این چه کید و دروغی است

کز زبان می و جام و ساقی است

نالی ار تا ابد باورم نیست

که بر آن عشق بازی که باقی است

من بر آن عاشقم که رونده است.

 

ــ هر شهری نشان ویژه‌ای دارد. نشان ویژه‌ی شهر شما چه است؟

ـ خرونینگن ،Groningen،  نیز نشانی دارد و آن  برج مارتینی ,Martinitoren, در مرکز شهر است  که کلنگ آن را در قرن سیزدهم میلادی بر زمین زده اند. این برج را به احترام  سینت مارتینوس اسقف بزرگ و از مقدسین قرن جهارم میلادی، مارتینی نامیده اند. روز مرگ مارتینوس در یازدهم سپتامبر یک جشن زیبا و شاد برای بچه ها ست. بچه ها  با چراغی در دست" لامپیون" به در خانه ها و مغازه ها می روند تا بعد از خواندن ترانه ای به یاد سینت مارتن کیسه ی خود را از شکلات و شیرینی و میوه پر کنند: " سینت مارتن¸سینت مارتن/ د کوین هبن استارتن!"   

 این برج  در جنگ و غارتگری ها و یا در حوادث طبیعی بارها ویران شده است و باز آن را ساخته اند. در سال 1548 ارتفاع برج مارتینی 127 متر بوده اما در سال های بعد بارها تخریب شده است تا اینکه در بازسازی سال 1627 ارتفاع آن به 97 متر می رسد که هنوز آن را حفظ کرده است.   ساعت بزرگ برج کار می‌کند و اگر مردم شهر روزی یکبار آن را نبینند، دلگیر می شوند. دیگر اما چند سالی است که این برج رقیب پیدا کرده است.

ــ رقیبش کی هست؟

ــ موزه‌ی جدید و بزرگ شهر که چون جزیره ای کوچک در دل شهر و در میان آب ساخته اند. دیدی که چگونه آب گرداگردش را گرفته است. تنها با دو دروازه یا پل به شهر وصل است!

 

ــ جایی که عمده کینه و انتقام است! حسابش را بکن حضرت آمده است و هرچه گردن زده است باران نیامده است که خون را به لگام اسب حضرت برساند.

 

ــ ما سوختیم چون به خواننده‌هایمان نرسیدیم اما آموختیم چون به خود رسیدیم.

ــ مگر خواننده‌های ما کی بودند؟ کجا بودند؟ مخاطب خاصی پیش رو داری در زمان سرودن؟

ــ  سعی می کنم برای دل خود بنویسم، خودم به عنوان اولین خواننده اگر از شعرم خوشم آمد، احساس می کنم باشند کسانی که از آن لذت ببرند. اگر خودم مخاطب خودم باشم، راحت تر، بی تعارف تر می نویسم. اینجا بگویم که من هیچگاه خود را شاعر نمی دانم. من تلاش می کنم به شعر برسم اما در این فضا که مخاطب خاصی پیش رو ندارم و کسی به فکر کسی نیست، رسیدن به شعر و شاعر شدن را در خواب هم نخواهم دید. حتا نام آدم خودسانسوری می آورد. خیلی از نامها با سیاست و زندان گره خورده اند و این گره ها را گشودن و به خود رسیدن ساده نیست. ببینید! در همین خارج  شاعر بزرگی چون خویی، فکر می کنم به خاطر نام و آوازه ای که در ادبیات سیاسی آنجا داشته، اینجا نیز بیشتر دور همان ادبیات چرخیده‌ است. بیشتر شاعران و نویسندگان سیاسی آن زمان با اینکه بیست سی سال است در غرب زندگی می کنند اما انگار هرگز اینجا نبوده اند. وقتی اشعار آقای نعمت میرزا زاده، م. آزرم،  شاعر گرامی را می خوانم، احساس می کنم او هنوز در تهران زندگی می کند. نیما و بخصوص هدایت اگر با ادبیات غرب آشنا نمی شدند و پایشان به اروپا باز نمی شد، شاید در آن شرایط نمی توانستند آن تحول شگرف را در ادبیات ایران ایجاد کنند. البته اینحا هستند کسانی که به دشت های سبز و تازه  در شعر و یا داستان رسیده اند و یا می روند تا برسند.

 

ــ شعر تعریف دارد؟

ــ شعر آینه است، تعریفی ثابت و کامل ندارد. هر کس به آن بنگرد، شکلی از خود در آن می بیند. داستان را که خودت در آن به داستان رسیده ای، شاید بتوان راحت تر تعریف کرد. شعر شاید شکار لحظه در زبان‌ باشد. نمی‌دانم.

 

ــ همین تعریف نیست؟

ــ ندانستن تعریف شعر هم خود نوعی تعریف است. چون شعر ما تا روزگار نیما  موزون و مقفا بوده، شعر را چنین تعریف کرده اند:" شعر از لحاظ صورت کلامی است موزون و مقفی." که زبانش به نظر من، حتا زبان شاعره هایش در شعر، مردانه یا نرینه است. اما با نیما و از نیما به بعد دیگر نمی شود تعریفی از شعر نوشت و گفت شعر این است.

زبان نرینه در شعر، شعری را به خاطرم آورد که می خوانم:

 

در ابتداي شعر، چراغي مي نويسم

تا که بر خيزی، بتکاني خود را از رخت

از رد پاي شرم بر پوست، و مست شوی
در پای کاغذم، دست سايی بر خال ها

خط های تن، و پوست بيندازي

نان و شراب شوی

در بارگاه من.

ديدي حالا، مي گويد

شعر براي تو نان است

شراب است

تا پز دهی که هی  هستم

در اين زبان نرينه، نر، نر

همیشه مرد.

 

ــ جاودانه میسر است؟ جا به دانه شدن، در هسته جا گرفتن میسر است؟

ــ  نمی دانم. این را می دانم که همه سرانحام  به خاک می رسیم. و چون خاک جاودانه است، ما نیز با او جاودانه خواهیم ماند.

 

می‌پرسم: زخمیدن به هلندی چه می‌شود؟

می‌گوید: زخم سر زبان یا زخمه‌ی تیر از کمان؟

 و یا به قول مولوی:

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی / زاری از ما نی تو زاری می کنی.

مکث می‌کنم.

 

ــ شعر امروزه به چه می‌گویی؟ شعر و نه شعرت را چه‌گونه از هم جدا می‌کنی؟

ــ  باید بدوم و بدوم تا به شعر برسم و شاعر شوم، تا بعد شعر و نه شعرم را از هم جدا کنم. اما در همین دویدن ها فکر می کنم فهمیده ام که شعر نوین فارسی در مقایسه با همین زبان هلندی شاعر امروزی و مدرن کم دارد و بیشتر شاعران معاصر ما چون شاعران 50 سال پیش هلند مدرن و امروزه هستند. شعر امروزه به شعرهای فروغ می گویم، ما بعد از فروغ به شعر امروزه و مدرن نزدیکتر نشده ایم. شعر امروزه به شعرهای روتخر کوپلند، Rutger Kopland، شاعر هلندی می گویم که اگر بارها شعرش را بخوانی، انگار هنوز آن را نخوانده ای. بگذار شعری، خرگوش، از روتخر بخوانم:


تنش به رنگ علف
زمستانى ست، و گريز
لانه ى اوست، ايستادن يعنى
تير و سگ ها .

شکارچى چون کودک شادمان است
با خرگوش، او را مى شناسد، ترس،
ميل و هوس به مرگ و
خفا را.

خرگوش با پاهايى که با آن
مى توانست حرکت کند، نرم و گرم آويز است
دور گردن کسى
که شليک کرده است.

 

ــ چه چیزی وادارت می‌کند به شعر گفتن؟ نشرش را چه می‌زند؟

ــ چیزی در پستوی دلم یا سرم هست که به من می گوید بنویس. این چیز گاه چیزی مثل درد است که تا ننویسم انگار تسکین نمی یابم، گاه انگار فرشته ای خیال انگیز و موهوم است که تنها در هیاهوی واژه ها با من به رقص در می آید و دلم خوش می شود از این حال و هوا و هیاهو، از این بهشت کاغذی.

و این روزها با بودن اینترنت در همه جا من کمتر به فکر نشر هستم، این برایم خوبتر است. سال های اول عجله کردم. عجله در نشر در قالب کتاب گاه آدم را تباه می کند.                      

 

اکبر با شعر کلاسیک فارسی بی‌گانه نیست و این کم پشتوانه‌ای نیست:

«خستگی برده است مرا تا دور بر راهی چو مخمل نرم
تا کنار پادشاه خواب
خواب بی پایان.»

 

گاهی به روز است، روزی از حال زار ما در یک داستان و سه صحنه‌ی کوتاه:

«مردى سياه پوست ايستاده است با آبجويى در دست و مى شاشد
 کنار خواهر و مادر پيرش
 کنار پدر که مست افتاده است کنار در نيمه باز
 چون پيراهن خواهر، دهان مادر  .

 من به پستان هاى خواهرش مى نگرم
 زنم به اشک هاى مادرش و مى گويد: حالم به هم خورد

 از اين همه سرگردانى

 بايد که برگرديم .

 به خانه که مى رسيم
 مردى سفيد پوست خون مى شاشد
 روى فرش، کنار خواهر و مادر پيرم

 کنار عکس سياه و سفيد پدر .»

 

اکبر چندان از فضای ایران و فضای روز دور نیست. در شعرایش تشویش و دل‌هره آن دیار هم هست.

«مرده ها نفس مي کشند
دولت تشکيل مي دهند
قانون مي نويسند

مرده ها از شهرها گورستان مي سازند

اين را برادرم به من گفت
و بعد کنار مادرم دراز کشيد و مرد.

حالا من کنار او ايستاده ام
کنار دريايي خالي از آب
جنگلي خالي از درخت
کنار مادرم که مي پرسد:
        کدام سال ما زندگي کرديم
        کدام روز ما خوشبخت بوديم؟

مرده ها
نفس سينه هاي ما را مي کشند.»

از اکبر تا کنون سه دفتر شعر درآمده است و هرسه در استکهلم. (آرش، باران، باران) می‌شود گفت که مشکل نشر شعرهایش به فارسی را نداشته است و گاه گاهی شعر یا داستانی از او در مجله‌ها و مجموعه‌های هلندی آمده است.

«گفتم:

بوی تن سپیده می آید .

  گفت:

هر چه پا و سر

هر چه جان دادیم

پیدا نشد ماه و

روشن نشد مهر .

 

پس

این تار های سپید سرم
قاصدکان کدام سپیده اند؟» 

 

وبلاگ ملخ جایی است که اکبر شعرهایش را نشر می‌دهد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2:44  توسط اکبر ایل بیکی  | 

شعر چيدن است                                                     

 

 

 

 

يک واژه چون گیسو

يک واژه چون چشم

يک واژه چون لب

يک واژه چون خال روی چانه ی دلدارم

می چينم با عشق 

می بخشمش به هر که گشاید دریچه ای

در اين هوا که بسته است سرما

رقص زبان و روی ماهرويان.

 

شعر

چيدن است

بخشيدن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 0:6  توسط اکبر ایل بیکی  |