تبليغاتX
ملخ

 

 

 

 

 

 

 

بیخود دریا نمی خواند

پشت دیوار اتاق من

یا که بیخود نمی کوبد سر بر دیوار

یا که سر بر سر او

یا روی شانه

یا میان دو پا

یا که بیخود نمی گوید از دستانش

در کجای آن تن آباد می لولند.

 

آه، دریا بخوان!

من هنوز عاشقم

چه کنم در ره عشق مقصد و پایانی نیست.

 

وه که دریا چه زلال می خواند

کاش زبان عشق ما نیز کمی آبی بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:44  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

 

در سبد سیبی

در عطش دست و دهان من می سوزد.

 

از درخت دور افتاده است

تا خرد و خورده شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 8:48  توسط اکبر ایل بیکی  |