شعر عاشقانه
ويلم رخ خمان
Willem M . Roggeman (١٩٣٥ )
مى دانم که تو زيبا
خواهى مرد
با لبخندى مليح
روی لب هايت
یا شايد
با گلى در دست
و بعد
غبار ضخيم تر خواهد نشست
بر طاقچه ى پنجره ها
آسمان دوباره زيبا خواهد شد
زيبا و سخت آبى
من قدم خواهم زد
با فکرهايى غريب
و اين سر
فروتر خواهد نشست
ميان شانه ها
سپس خواهم شنید کلمه اى دلگرم
از کسى که تو هرگز فکرش را نمى کردى
و بعد
همه چيز چون گذشته
خواهد شد
شعر از مجموعه ى «روزى مباد بى عشق» « Geen dag zonder liefde »
چاپ ششم، اکتبر ۱۹۹۸
این قاب
برای پنجاه و هفت سالگی ام باشد
سالی که شاهرگم را قیچی می کند
او آنکه در ماه دست تکان می دهد .
حالا هی نگو
در چهل و هفت سالگی
از سر افتاده ام
می بینم
در ماه کسی هست
که چشم به تاج سرم دارد .
بوی تن سپیده
گفتم:
بوی تن سپیده می آید .
گفت:
هر چه پا و سر
هر چه جان دادیم
پیدا نشد ماه و
روشن نشد مهر .
پس
این تار های سپید سرم
قاصدکان کدام سپیده اند ؟