تبليغاتX
ملخ

 

 

شعر عاشقانه

  ويلم رخ خمان

  Willem M . Roggeman (١٩٣٥ )



مى دانم که تو زيبا
خواهى مرد
با لبخندى مليح 
روی لب هايت

یا شايد
با گلى در دست

 
و بعد
غبار ضخيم تر خواهد نشست
بر طاقچه ى پنجره ها 
آسمان دوباره زيبا خواهد شد
زيبا و سخت آبى

 
من قدم خواهم زد 
با فکرهايى غريب
و اين سر
فروتر خواهد نشست

ميان شانه ها

 
سپس خواهم شنید کلمه اى دلگرم
از کسى که تو هرگز فکرش را نمى کردى


و بعد
همه چيز چون گذشته
خواهد شد



شعر از مجموعه ى «روزى مباد بى عشق» « Geen dag zonder liefde »
چاپ ششم، اکتبر ۱۹۹۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:30  توسط اکبر ایل بیکی  | 

قاب   

 

 

 

این قاب

برای پنجاه و هفت سالگی ام باشد

سالی که شاهرگم را قیچی می کند

او آنکه در ماه دست تکان می دهد .

 

حالا هی نگو

در چهل و هفت سالگی

از سر افتاده ام

می بینم

در ماه کسی هست

که چشم به تاج سرم دارد .

 

 بوی تن سپیده

 

گفتم:

بوی تن سپیده می آید .

  گفت:

هر چه پا و سر

هر چه جان دادیم

پیدا نشد ماه و

روشن نشد مهر .

 

پس

این تار های سپید سرم

قاصدکان کدام سپیده اند ؟ 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 0:59  توسط اکبر ایل بیکی  |