
دو شعر از روتخر کپلاند
روتخر کپلاند، Rutger Kopland, ١٩٣٤، از شاعران محبوب هلند است و نيز يکى از بزرگترين ها .
او با احساسى سخت شاعرانه مى نويسد و آنچنان زيبا کلمات را به روى کاغذ مى آورد که با هر بار خواندن شعرش، آدم چيز تازه اى کشف مى کند . اکثر هلندى ها شعرهاى او را مى خوانند .
در هواى شعرها ى او، زندگى آبى است، مرگ نيز آبى است و بدين خاطر است که آدم از دم لذت مى برد، به اندوه گذشته و به دلواپسى فردا نيز نمى انديشد . کپلاند آدم را با زيبايى هاى زبان پيوند مى زند .
زبان شعرى او مرهمى است بر زبان هلندى که در ميان دو غول زبان در اروپا ( آلمانى و فرانسه) گير افتاده است . و نيز ورود به شعرهاى او آسان است (ترجمه اش اما سخت) اما آنکه به شعر او وارد شود، ديگر به سادگى نمى تواند از فضاى پيچيده و زيباى آن رها يابد .
کپلاند شاعرى است که شعرهايش به تکرار خوانده مى شود . هر دو شعر از مجموعه ى « خوشبختى خطرناک است » " Geluk is gevaarlijk"
اکبر ايل بيگى
تنش به رنگ علف
تنش به رنگ علف
زمستانى ست، و گريز
لانه ى اوست، ايستادن يعنى
تير و سگ ها.
شکارچى چون کودک شادمان است
با خرگوش، او را مى شناسد
ترس، ميل و هوس به مرگ و
خفا را .
خرگوش با پاهايى که با آن
مى توانست بگریزد، نرم و گرم آويز است
دور گردن کسى
که به او شليک کرده است .
پاييز است و سگ ها ....
پاييز است و سگ ها دوباره جفتگيرى مى کنند
عشقى ميان سگ ها نيست .
چيزى بگو، مى گويد، تنها يک کودک
می فهمد که من چه حسى دارم٫ من ديگر کودک نيستم .
عشق این است، مى گويم، همچنان که
پستانش را محکم در دست مى فشارم .
عشق پاسخى است بى پرسش
شاید بوى هر پاييز است، پرسش کی بود
و کجا بود
آنجا پاسخ بود.
گيسوانش را دوباره مى بويم، کنار هم
بر نيمکتى در پارک نشسته ایم .
من حس مى کنم آنچه یک کودک حس مى کند هنگام که مى بيند
ما چه مى کنيم. بيهوده است آنچه ما مى گوييم .