مثل همان تابستان
مثل همان تابستان
اینجا نیز برکه ای ساخته ام
در شعر برای تو.
حالا بیا میان آب
هر چند دستی برای عشق
دلی برای بازی نیست.
دور از وطن، می گوید
دلتنگ مرا می خوانی
بی آب، بی ماهی
ذلیل چون خاک که نیستم
زیر کفش ها.
این اشک اول
این اشک دوم
این اشک سوم است.
این اشک ماقبل آخر است
آغوش اگر گشایی و آواز دهی مرا.