تبليغاتX
ملخ

 

 

در چهارمين قدم

 

 

 


  در چهارمين قدم، می گويم

  بوسه میزنم از فرق
  تا شست پای تو

  چرخی بزن

  تا آنکه می خواند شعر مرا
  پشت و روی تو را سير تماشا کند

  و ببيند

   چند فرسنگ دور افتاده است

   اين غزل

   از چشم، از سگال .

   می فهمم، می گويد

   زندگی هفت قدم بيشتر نيست

   حالا بيا در اين شب روشن
   ببين
چگونه چون کتاب
 

   ورق می خورم

   زیر نگاه تو.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:30  توسط اکبر ایل بیکی  | 

                          

 

 

در ابتداي شعر، می گویم

چراغي مي نويسم

تا که بر خيزی

بتکاني خود را از رخت

از رد پاي شرم بر پوست

و مست شوی
دست سايی بر خال ها

خط های تن

و پوست بيندازي

نان و شراب شوی

در بارگاه من.

ديدي حالا، مي گويد

شعر براي تو نان است

شراب است

تا پز دهی که های  هستم

در اين زبان نرينه، نر، نر

همیشه مرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 6:58  توسط اکبر ایل بیکی  |