تبليغاتX
ملخ

 


 

اين خط اول شعر است

 

 

 

 



  حالا که باز کرده اى دريچه را، نگاه کن، اين خط اول شعر است
  اين خط دوم است، دراز افتاده ام کنار زنم، کنار شيشه ى شراب
  اين خط سوم شعر است، باور نمى کنى بشمار، يک، دو، سه .

  در خط چهارم، بی تاب می شوم، زنم مى گويد، نزديک است
  در خط پنجم مى زايد، مى گويم، باز دختر زاييدى، او مى گريد
  تا خط آخر مى گريد، ببين، چگونه شکل دریا گشته است زنم
  و چگونه غرق مى شوم با او، با هفت دختران، در خط هفتم .


 

 

 

   این زن من است


 


 اين زن من است

 که سر بر شانه ام گذاشته است
 و فکر می کند

 يا خيره گشته است به چيزی که شکل فکر است
 من پستانش را می فشارم

 او هنوز خيره است
 محکمتر می فشارم

 او هنوز خيره است
 بعد با هراس نگاه می کنم

 او هنوز خيره است .

 از خواب که می پرم

 او سر بر شانه ام گذاشته است
 و فکر می کند .

 

 

 



  حس می کنم خود نيستم

 

 

 

ا   اينجا، می گويد، حس می کنم خود نيستم

    کسی ديگر در من نفس می کشد
    با تو قدم می زند، هم
تخت می شود

    خيال می ورزد، پرنده می شود

    کسی ديگر دلتنگ می شود

    من اينجا نيستم، آنجايم

    در همان خانه ی خاک آلود .

   من اما اينجايم ، ما قدم می زنيم در پارک

   آسمان مثل هميشه است
   مثل هميشه کسی ما را سگ صدا می زند

   چوب پرت می کند جلوی ما

   کسی ما را کلاغ می نامد

   مثل هميشه بچه ها از ما می هراسند

  ما به خود مشکوکيم.


 

 مردى سياه پوست ايستاده است

 

 

 

 

 


 مردى سياه پوست ايستاده است با آبجويى در دست و مى شاشد
 کنار خواهر و مادر پيرش
 کنار پدر که مست افتاده است کنار در نيمه باز
 چون پيراهن خواهر، دهان مادر  .

 من به پستان هاى خواهرش مى نگرم
 زنم به اشک هاى مادرش و مى گويد: حالم به هم خورد

 از اين همه سرگردانى

 بايد که برگرديم .

 به خانه که مى رسيم
 مردى سفيد پوست خون مى شاشد
 روى فرش، کنار خواهر و مادر پيرم

 کنار عکس سياه و سفيد پدر .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 5:14  توسط اکبر ایل بیکی  | 

شعر چيدن است

 

يک واژه چون آفتاب

يک واژه چون مهتاب

يک واژه چون نگاه

يک واژه چون خال روی چانه ی دلدارم

می چينم با خيال با عشق

می بخشمش به هر که گشايد دريچه ای

در اين هوا که بسته است سرما

خورشيد و ماه و روی ماهرويان.

 

شعر

چيدن است

بخشيدن است.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:27  توسط اکبر ایل بیکی  | 

یلدا


 

غنیمت است
حضور تو با شراب.

حالا بریز
دست تو حرمت پیمانه را می فهمد
و حرمت یلدا.

ببین!
چقدر دلم خوش است
با شب
با حضور تو
در شعر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:14  توسط اکبر ایل بیکی  |