تبليغاتX
ملخ

 

تنگ پیراهن توام
 
 

 

یادت هست

آن روز که پیراهنت را خیس کردم

چه تند می دویدی در باغ

تا خشک شود

می شنوی هنوز

های و هوی برگ و پاها را .

 

و بعد که باران آمد

و پیراهنت خیس تر شد

چقدر خندیدیم

یادت هست چقدر

و چگونه آغوش گشودیم از برای هم .

 

و یادت هست

چگونه غنچه هایت را می بوییدم

یا حرف های تازه ات را

یا جای دیگری که دهانم در تنت می یافت

و یادم هست

چگونه سبز می شدیم و چقدر

جاودانه بود عشق .
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 6:56  توسط اکبر ایل بیکی  |