یادت هست
آن روز که پیراهنت را خیس کردم
چه تند می دویدی در باغ
تا خشک شود
می شنوی هنوز
های و هوی برگ و پاها را .
و بعد که باران آمد
و پیراهنت خیس تر شد
چقدر خندیدیم
یادت هست چقدر
و چگونه آغوش گشودیم از برای هم .
و یادت هست
چگونه غنچه هایت را می بوییدم
یا حرف های تازه ات را
یا جای دیگری که دهانم در تنت می یافت
و یادم هست
چگونه سبز می شدیم و چقدر