تبليغاتX
ملخ
از نام است   

 

  یک باغ  پر سنگ، بی نام

نام ها چون پرستو از سنگ ها پریده اند

زنی کنار سنگ خیره به سنگ چون سنگ

زنی که شکل مرده ی من است

مادر من است

شاید من زیر سنگ خوابیده ام، فکر می کنم.

 

و فکر می کنم

هراس از سنگ نیست

از نام است .
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:30  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 قاب   

 

 

 

این قاب

برای پنجاه و هفت سالگی ام باشد

سالی که شاهرگم را قیچی می کند

او آنکه در ماه دست تکان می دهد .

 

حالا هی نگو

در چهل و هفت سالگی

از سر افتاده ام

می بینم

در ماه کسی هست

که چشم به تاج سرم دارد .

 

 بوی تن سپیده

 

گفتم:

بوی تن سپیده می آید .

  گفت:

هر چه پا و سر

هر چه جان دادیم

پیدا نشد ماه و

روشن نشد مهر .

 

پس

این تار های سپید سرم

قاصدکان کدام سپیده اند ؟ 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:27  توسط اکبر ایل بیکی  | 

 

من اینجایم 



نزدیکتر بیا  
نفس گرم مرا احساس کن
می دانی که دیوانه ی توام
می دانم که فراموشم نخواهی کرد .


من اینجایم
در نزدیکتر بیا
در نفس گرم مرا احساس کن
در می دانی که دیوانه ی توام
در می دانم که فراموشم نخواهی کرد
در همین ویرگول، همین نقطه ی پایان .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:25  توسط اکبر ایل بیکی  | 

داری تاب می خورد


 

داری اینجا
آنجا
پشت پلک هایم تاب می خورد
داری
روی اطلسی های خانه ام
روی سبز و سپید و سرخم
روی هزار و یک دفترم تاب می خورد.

از راست
از چپ می گریزم
بیهوده است
راه تنها
به دار می رسد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:22  توسط اکبر ایل بیکی  |