یک باغ پر سنگ، بی نام
نام ها چون پرستو از سنگ ها پریده اند
زنی کنار سنگ خیره به سنگ چون سنگ
زنی که شکل مرده ی من است
مادر من است
شاید من زیر سنگ خوابیده ام، فکر می کنم.
و فکر می کنم
هراس از سنگ نیست
از نام است .
این قاب
برای پنجاه و هفت سالگی ام باشد
سالی که شاهرگم را قیچی می کند
او آنکه در ماه دست تکان می دهد .
حالا هی نگو
در چهل و هفت سالگی
از سر افتاده ام
می بینم
در ماه کسی هست
که چشم به تاج سرم دارد .
بوی تن سپیده
گفتم:
بوی تن سپیده می آید .
گفت:
هر چه پا و سر
هر چه جان دادیم
پیدا نشد ماه و
روشن نشد مهر .
پس
این تار های سپید سرم
قاصدکان کدام سپیده اند ؟من اینجایم
نزدیکتر بیا
نفس گرم مرا احساس کن
می دانی که دیوانه ی توام
می دانم که فراموشم نخواهی کرد .
من اینجایم
در نزدیکتر بیا
در نفس گرم مرا احساس کن
در می دانی که دیوانه ی توام
در می دانم که فراموشم نخواهی کرد
در همین ویرگول، همین نقطه ی پایان .
داری تاب می خورد
داری اینجا
آنجا
پشت پلک هایم تاب می خورد
داری
روی اطلسی های خانه ام
روی سبز و سپید و سرخم
روی هزار و یک دفترم تاب می خورد.
از راست
از چپ می گریزم
بیهوده است
راه تنها
به دار می رسد.