به یاد پروانه فروهر
ای کاش مادرم ابر بود
تا دشنه ی دشمن چنین
سینه و گلوگاهش را نمی شکافت
و همچنان می بارید مدام
بر خاک خشک ما.
یاران!
شانه به ابر دهید، سرمه
و پیراهن سرخ پروانه را
تا ابر، تا هر تکه ابر که می آید
پروانه ای شود، مادری
و ببارد بر خواب ها
آب زلال بیداری.
بهار شيرين نبود، تابستان شيرين نبود، پاييز شيرين نبود
شيرين نيست اين زمستان، که سرازير شده است از بالا.
فرهاد چرا به خواب نمى آيد، تو مى پرسى و چراغ را
خاموش مى کنى، شیرین می شوی، کنار اين دفتر.
کنار ساحل، آدم ها را مي شمارم، اينبار دهم است
سی زن، سی مرد، با کودکی که آن سوتر، لبخند مي زند
نگاه می کند به دریا، به من که شکل سيبی لهيده ام.
و بعد می پرم روی اسبی شنی، با مشتی در هوا
خيره به آسمان، به يک دریا پرنده، در بیکران آبی
های های، خانه کجاست، باغ همیشه بهشتم
های، عشقی به من دهيد، شوری، تا که بتازم.
شنبه بازار
شنبه ها
با باران قدم می زنم
سبزی، پنیر هلندی آویز دوچرخه می کنم
رکاب زنان داد می زنم: حوله حوله، حوله ام
خیسم نمی کند دگر باران.
یادت هست
وقتی که خیس می شدم
چگونه حوله می شدی گرد من
در سال های اشک.
و ابرها که می آیند
گریه ام می گیرد
فکر می کنم که خیس می شوی
فکر می کنم به سیلاب
که ویران می کنم
خورشید و باغت را.
یادم هست
وقتی که شیخ فرمان قتل داد
گفتی: " چه باک!
خورشیدی در سینه دارم
و بیکران باغی
در دست هایم."
تابستان بود
ما روی ساحل لذت می برديم
از تن های هم
با دست هایی که پر شور بودند
بازی می کردیم با شوق
با ماسه هايی که بوی شیر می داد
چون آغوش.
و بعد که موج
ماسه ها را با خود برد
ما کودک شدیم با هم
در دریایی که شکل مادر بود.
یک باغ پر سنگ
بی نام
نام ها چون پرستو از سنگ ها پریده اند
زنی کنار سنگ خیره به سنگ چون سنگ
زنی که شکل مادر من است
ایران من است
شاید من زیر سنگ خوابیده ام
فکر می کنم.
و فکر می کنم
هراس از سنگ نیست
از نام است.
سهم من
سهم من
همين است که هر شب
پای اين یا آن کانال فيلم تماشا کنم
و قبل از خوابيدن با مهتاب
مست شوم
تا او نگويد، های نسناس، چه زود تمام کردی.
سهم من همين است که ديگر
فرق بهار و زمستان، سبز، سرخ را ندانم
و بی خیال باشم
با هر چه دیو هر چه فرشته است
اینجا، آنجا
با خدا.
سهم من همین شب است
همین ودکا، مهتاب
همين حرف هاي خنزرپنزری.
آنسوی پنجره، هر چند بخار گرفته، ماه بايد باشد
ميان دشت، بايد دو اسب عاشق، ايستاده باشند کنار هم
بو کنند شب را، هم را، پس زنند با يال، خواب را از تن
دست را هوا کنند، شيهه کشند مست، زير حرير ماه.
اينسوی پنجره، خوابم نمی رسد، و فکر مي کنم
اسب اگر بودم، اسب اگر بودی، ميان کدام دشت
شيهه می کشيديم، شب براي هم.
در باغ خاوران
مادرم
- هزار زن است -
به جست و جوی گمگشته اش
آهسته قدم بر می دارد
در باغی در خواب.
و بعد
کنار سروی که مست از تماشای مهتاب است
آغوشش را
کامل می گشاید
سوی ماه.
ببین!
چگونه کودک گشته است
ماه
در باغ خاوران.